تبلیغات
گاهنامه عرفانی توتم - رفع ابهام
 
گاهنامه عرفانی توتم
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : مسعود امانی
نظرسنجی
دومین شماره مجله توتم را چگونه ارزیابی می کنید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : مسعود امانی
یکی از مطالبی که در شماره ی دوم توتم به نوعی داد بعضی از دوستان! را در آورد به نام آقای شاکی چاپ شد. برای همین تصمیم گرفتم متن سانسور نشده اون رو جهت مطالعه شما عزیزان در این جا قرار بدهم.

آقای شاکی

سلام..سال نو مبارک همتون.اول از همه چی بگم که حرفایی که میزنیم فقط یه گپ دوستانست و واسه خندست و امیدوارم کسی از دستمون ناراحت نشه..چون اگه ناراحت بشه معلومه ما راس گفتیم پس!

یک سالی میشه که دانشجو شدمو دارم تو یه شهر دیگه،تو یه محیط دیگه زندگی می کنم و دیگه وقتش شده بود که درد دلامو واستون بنویسم و تعریفی کنم.دلم واسه جمع خودمونی ساده خودمون تنگ شده.خوابگاهمون خیلی با خونمون فرق داره.همسایه هامون اصلا شبیه همسایه های شهر خودمون نیستن..حالا مفصل واستون تعریف می کنم.اینجا خیلی فرق می کنه..خیلی..

از روزای اول بگم واستون..خب من تو کلاس هیچ همشهری نداشتم،در نتیجه دوست خاصی هم نداشتم.این شد که معمولا جلو می نشستم و کارامو می کردم..کم کم به این نتیجه رسید که بچه های کلاس،دخترا و پسرا،و حتی دخترا با پسر ها به طریقی که دقیقا نمی دونم چه طریقی با هم دوست بودنو حرف می زننو میگن و می خندن.کم کم همه کلاس تصمیم گرفتن منو از این تنهایی در بیارن و فکری به حالم بکنن.این شد که بهم پیش نهاد دادن که اگه میخوام دوستای خوبی مثل اونا داشته باشم باید یه زحمت کوچیک بکشم و اون این که سر کلاس به درسم گوش بدمو یادداشت بر دارمو در اختیار جمع قرار بدم.واقعا که بچه های مهربونی هستن.چقد به فکر درس و تحصیل و پیشرفت من هستن..

منو می نشوندن جلو و خودشون واسه اینکه حواسم پرت نشه می نشستن آخر آخر..نمیدونم در حالت عادی چه جوری اینهمه آدم اون ردیف آخر جا میگیرن.بنده های خدا فقط و فقط واسه حفظ آرامش من این همه فضای اتاقو ول می کردنو پشت سطل آشغال و شکست دیوارو پشت درو اینا می نشستن.اصلا بلند بلند نمی خندیدن و همش یواشکی می خندیدن..هر وقت می خواستن نچ نچ می کردنو فقط واسه اینکه من استراحت کنم استراحت می گرفتن..خدا عمرشون بده

همه استادا هم توجه ویژه ای به من داشتن.اما خب من به همه استادا توجه ویژه ای نداشتم.سر بعضی کلاسا تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که نقش عروسک جلو ماشینا رو بازی کنم و فقط سرمو تکون بدم و نشون بدم که کلاس در تعادله.به هر حال جزوه بچه هارو شخصا تامین میکردم..البته نه اینکه گروه جزوه نداشته باشیما.داریم خوبشو داریم.یه روز نماینده اومد و گفت که میخوایم گروه را بندازیم به اسم نواریون!!!!همه کلاس وظایفیو به عهده گرفتن مثل ضبط کردن،اقدام به ضبط کردن،زدن دکمه پایان ضبط،برداشتن رکوردر،تهیه قلم و کاغذ،تهیه آرم بالای جزوه،15 نفرم مسوول شدن که یه شورا تشکیل بدن و اون جمله آخر جزوه رو از خودشون منتشر کنن و به من فقط و فقط وظیفه نوشتن کل جزوات و تکثیرشون محول شد.در ضمن نماینده گفت که تمامی وظایف ثابت هستن.و این نظر با اکثریت آرا تصویب شد.مخالفا هم نظرشون این بود که الباقی مسوولیت های یاد شده هم به من محول شه تا خدای نکرده ریا نشه.خلاصه اینکه من می نویسمو بعدش بقیه به اتفاق می برنش کپی پزشکی!حالا دانشکده خودمونم کپی داره ها،اما نمی دونم چه رازی هست تو این سه راه پزشکی که همه تا تقی به نقی می خوره گذرش به طور کاملا اتفاقی به اونجامیوفته.طرف اینهمه می کوبه می ره اونجا که سن ایچ بوفه پزشکی و بخوره!خب باغت آباد اینجام که همونو داره که.اینجاس که بچه ها همبستگی دانشجوییشونو نشون می دن و می خوان با این حرکت ملی بگن که حتی فاصله ها هم نمی تونه مانع این بشه که بچه ها همدیگرو ملاقات کنن و با آرمان های امام راحل تجدید میثاق!آقا اصن شاید همشون دسته جمعی جمع میشن که منشور اخلاقی رو بخونن..والله..چرا فکر بد کنیم.یه عده از خواهران و برادران عزیزم اصن میان دانشگاه که برن رو نیمکت سه راه پزشکی بشینندی،عینکی بزنندی و از پس آن احوالات و تداخلات و ادغامات و افتعالات زیرکانه بقیه را نظاره کردندی و به قولی زاغ سیاهشان را چوب می زنندی...

از مسایل شخصی-خوابگاهی بگم(البته فکر نکنم مسئله ای پیدا بشه که هم شخصی باشه هم خوابگاهی)اولش که اومدم پرسیدن نماز میخونی گفتم بله،گفتن پس برو تخت بالا که اونجا به خدا نزدیکتری.هم تختیم هم تو ثوابش شریک می شه و سر ساعت اذان صبح با طنین گوش نواز خرناسش منو واسه نماز بیدار می کنه.البته این آخریا از دسش در رفته بودو زیادی در حقم محبت می کرد و به جز اذان صبح،نیمه شب شرعی و نیمه شب خیلی شرعی و هنگام طلوع خورشیدو ما بقی اوقات رو هم اعلام می کرد.

سر تقسیم وظایف هم قرار شد که شنبه تا 5 شنبه بچه ها غذا درست کنن  فقط جمعه ها من.واسه سفره جمع کردنو تمیز کردن اتاقم خیلی با من مهربون بودن.گفتن ما ظهرا تمیز می کنیم تو شبا.یه چند وقتیم هست که این مسئله ذهنمو درگیر کرده که ما که ظهرا هممون دانشگاهیم، این بندگان خدا سختشون نیس پا میشن از کلاسشون میزنن می کوبن میان خوابگاه اتاقو تمیز میکنن و میرن؟تو فکرم یه تشکر حسابی بکنم...

 

اما خارج از بحثای شخصی ...

 خدا نکنه کارت به آموزش دانشکده بیوفته:

میری پشت میز اول،خانم بوووووق با تلفن صحبت میکنه:مهین جون راس میگی؟پسر خواهر زن مامان اقدس خانوم ازدواج کرد؟اونکه هنوز هنوزش بود!توروخدا عجب زمونه ای شده...میری پیش دومی:

سلام خانوم بیییییق ببخشید می خواستم...

برو سازمان مرکزی

ببخشید من که هنوز نگفتم چی می خوام

سازمان مرکزی

اما خانوم..

سازمان...

ای باب..

ساز...

میری پیش رئیس آموزش..

بفرمایید پسرم

سلام خانوم.می خواستم نامه انتقالیمو امضا کنین برم

کجا بسلامتی؟

تهران

به به..آفرین(تو دلش:غلط کردی،بشین تا امضا کنم)چشم.شما برو 45تا کپی از 10 تا عکس 20 سال اخیرتو اسکن کن.اسکن ما هم خرابه،بعد کپی صفحه هفتم شناسنامه خودتو هفت جد و آبادتو بیار(شناسنامه 6 صفحه داره)بعدم روزی 30 وعده به من بگو خانم دکتر باشه؟

خلاصه بعد از طی روند قانونی و غیر قانونی و امضا کردن مدیر و رئیس گرفته تا آبدار چی و استشهاد نامه خوابگاه که بچه هر شب مسواک می کرده دست شویی می رفته یا نه و غیره و ذلک،روز آخر بهت میگه ای وای،ببخشید اشتباهی پیش اومده و من اسمتونو اشتباه تایپ کردم.انتقالی فرت.همینجا بمونین بهتون خوش میگذره

           JJJآموزشLمن

 

آهای دشمنان خبیث اسلام کجایین که بیاینو ببینین مارو و ازمون بترسین؟کجایین که ببینین چنان کفر اسلام رو تو میخ تنتون...نه..ببخشید..چنان میخ اسلام رو هم تو تن کفر شما هم تو تن مسلمون خودمون کاشتیم که سرمون بره،واحدامون بره اما یادمون نمیره که طی یک حرکت کاملا فرهنگی هر روز دم سلف از رو پرچماتون رد شیم و اعوذ بالله بخونیم.تو خوابگاه موقع اذان که میشه همه بلا استثنا سر جاشون میخکوب میشن..نه که فک کنین به خاطر صدای بلند بلندگوست که هر جنبنده ای رو نجنبنده می کنه ها..به خاطر عشق به نماز و اذانه دیگه بعله...خلاصه اینکه من در اینجا سخن استاد آین الله مدرس رو تکمیل می کنم که فرمود سیاست ما عین دیانت ماست.در واقع سیاست ما،درس ما،دانشگاه ما،کلاس ما،خوابگاه ما و حتی راهرو سبز دانشگاهمونم عین دیانت ماست.باور نمی کنین؟خب یه بار از اول این راهرو سبزه راه برین..درو دیوارشو که بخونین به آخرش که برسین احساس می کنین گناهکار ترین انسان عالمینو میرین صااااف تو مسجد دو رکعت نماز به جا میارین.البته از 3 راه پزشکی میرین که هم زیارت باشه هم سیاحت

ما اینجا بهدو گروه تقسیم میشیم..یه عده عضو بسیج هستن یه عده هم عضو نهاد رهبری.البته یه عده قلیلی هم  دوستان معروف خس و خاشاک هستن که دانشجو هستن فقط و سرشون به کار خودشونه.البته دوستان نهادی و بسیجی هم در کنار شغل مقدس نهادت وبساجت! هر از گاهی یکم دانشجویی هم می کننا..منم می خوام عضو بشم.فعلا موندم که میون اینهمه خوشکل کیو انتخاب کنم.آخه خیلی مزایا داره شما نمیدونین.دم و دقیقه کیک و ساندیس می دن.می برنمون مسافرت.می کننت مدیر..حالا مدیر هر چی.مدیر الکی نه..مدیر  راس راسکی بخدا.تازه واسه اینکه مدیر ورزش بشی عکس با شورت ورزشی و سابقه هم نمی خوان.یهو به خودت میای می بینی دانشگاه داره رو دسن می چرخه..به به..استادا هم بالاخره بچه های بسیجیو نهادیو بیشتر دوس دارن دیگه.ماشالله استاد داریم یه پاش کربلاس یه پاش مدینه.او وسطاش یه سریم به اهواز می زنه.استادای معارف 1 2 3 4 و .. و ریشه های اندیشه و انقلاب تحلیلی و تاریخ صدر اخلاق! هم که همه از خودن.خلاصه همه بچه های فعال این قشر و عنایت می کنن.اینا هم بقیه رو هم عنایت می کنن هم هدایت می کنن و هم ...خلاصه اینکه خیلی گلن ماه ماه ماه..

کردن قانون divertبا اینکه سر 3 راه معروف پزشکی منشور اخلاقی زدن،اما خب ماشالله استعداد هایی داریم تو دانشجو ها که در

استادن.طرف شلوارشو یه وجب پایین بسته اما قدرت خدا بازم یه وجب  از پایین واسش کوتاس..حالا بیشتر در این زمینه توضیح ندم بهتره اما...میزامپلی،بیگودی،مش دو رنگ،سه رنگ،گوشواره،لبواره!،دماغواره!،زیر ابرو برداشتن،سرخاب...تمام اینایی که گفتمو نه تو دخترا،بلکه پسرا مشاهده کردم.بله اشتباه نشنیدی دادش من تو پسرا...بعد میگن ما بسیجیو .. میخوایم چیکار.خب برادران هستن که شما اگه یه موقع همین فرمون رفتینو داشتین تبدیل می شدین به یه بانوی محترم یه تلنگری بهتون بزنه.خب همین کارا رو میکنین دخترا هم میرن به جای شما سیبیل میذارن دیگه...جدیدا هم مد شده که عکس داریوش و کوروش و یزدگرد سوم و اهوارا مزدا و آریو برزن و سورنا و نقشه ایران در زمان هخامنشیان و فروهر و متن کامل وصیت نامه پسر دایی کوروش و خاطرات بچگی اردشیر بابکان و تک تک به گردن آویزون می کنن.تاریخ سیار ایران هستن ماشالله.راه که میرن آدم صدا دلنگ دلنگ زنجیراشونو میشنوه یاد...یاد...حالا دیگه نمیگم یاد چی میوفته

من الان سر کلاسم استاد صداش شبیه لالاییه آی لاو یو پی ام سی

-منم همینطور.مرسی گلم

-وایییییی خییییلی لایک

-بچه ها آروم تر تمرکزمو بهم ریخین دارم گوش میدم

این یه دیالوگ معمول بین بچه های کلاس خصوصا دخترا در فیس بوک در حین کلاس هستش.و جالبیش اینه که نوشته و  تمامی نظرات توسط افرادی که تو کلاس دور کنار هم نشستن نوشته شده.یعنی یه وضعیه ها...

روزی که اومدیم اهواز بهمون گفتن تو خیابونا و اطراف خوابگاه و کوچه پس کوچه ها پرسه نزنین که اینجا دزد زیاده.والله ما که تاحالا یه 5 مورد فلش و چند تا گوشیو چیزای دیگه رو فقط و فقط تو محیط دانشگاه و خوابگاه از کف دادیم.به قول یه عزیزی خوبه از خودمون شروع کنیم...

یه روز دیدم یه آقایی که دانشجو نبود بلند بلند سر یکی از خانم دکتر های دانشجو داد می زد و از کارش شاکی بود و رکیک ترین الفاظ و جلو همه به بنده خدا داد.اون وقت فکر می کنین حراست دانشگاه کجا بود؟هر کی تونست پیداش کنه جایزه داره...حالا همین آقایان حراست اگه خدای نکرده روم به دیوار ببینن دو تا هم کلاسی دخترو پسر دارن با هم صحبت می کنن ماشالله مثل پوآرو و خانم مارپل ردشونو میگیره و سر نخ هارو به هم می چسبونه هو یه مچ گیری درست و حسابی واسشون میذاره کنار.اینه حراست مقتدر.خب بنده های خدا میخوان ریا نشه دیگه...بعله دیگه...یه بارم تو خوابگاه از دست این بوی سیگار اتاقا حیاط پشتی کلافه شدیم.3 نصف شب پشت حیاط سیگار میکشیدن.رفتیم گفتیم آقا حراستی،سر پرستی کسی نیس؟گفتن الان طبقه بالاتر از سالن مطالعه تشریف دارن...بععععله..حدس زدنش واستون سخته که اون موقع شب اونجا چیکار میکردن؟

اینجا همه کارشونو درست انجام میدن.دانشجو صبحا سر کلاس نمیره،کلاسی که حضور غیاب نشه رو اصن جرم میدونه حضور پیدا کنه،مطالب و شب امتحان میخونه یا همونم نمی خونه و سر امتحان امدادهای غیبی و شوراهای قومی قبیله ای به دادش می رسن. اون وقت اگه یه استادی بهش گفت بالا چشمت ابروه غوغا می کنه که آهای نفس کش که به من توهین شده...

استادای گلمونم که اگه تمام نمرات خوب رو تو دست راستشون بذاری،تمام حضوری های کلاسو هم تو دست چپشون اما زبونت نچرخه بهشون بگی آقای دکتر یا خانم دکتر دیگه واویلا.کرسی شما رزرو میشه واسه ترم بعد..اصلا ملاحظه ندارن واقعا..استادای بد..خب استاد عزیز،وقتی دانشجوی داروسازی یا دندون پزشکی یا هر چی وقتی هنوز ترم 3 نشده میره این ور و انور به خیال خودش کار می کنه،خب داره زحمت می کشه.درست که هنوز علمشو کامل نداره ممکنه بزنه 10 تارو ناکار کنه اما فدای سر علم و دانش،فدای یه تار موی اون چندر غازی که میره تو جیبش خب استاد.به جاش مرد میشه رو پا خودش وای میسه.گور بابای قانون و بازرس و جون مردم استاد.دانشجوت که شب تا صبح بیداره و علافه و انگری بیردز بازی میکنه اما صبح سر کلاس نمیره خب خوابش میاد استاد دیگه.سلامتی واجب تره یا کلاس؟یه کم ملاحظه داشته باشین دیگه...پلیز...

بچه های عزیز خلاصه واستون بگم که دیدین که اینجا همه کارشون و درس انجام میدن ، همه تو رفاه کاملیم،غذاهامونم اصلا بو و مزه کافور نمیده، آزادی بیان کامل هم داریم ،همه با هم خوب ،مهربون،تازه هوای همو هم داریم از دو دستگی و تهمت و دروغ و تفرقه هم هیچ صحبتی نیس.با غذا ماس موسیرم میدن خیلی هم راضی هستیم..بهشتیه اینجا عزیزان من..به قول برادر عقاب نجفی!ما حالمون خوبه ولی تو باور نکن.دایی جان بیا جاتو با ما عوض کن...

فریدون

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : مجله،