تبلیغات
گاهنامه عرفانی توتم - میل به حق، نیل به حق/ حسین ابراهیمی
 
گاهنامه عرفانی توتم
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : مسعود امانی
نظرسنجی
دومین شماره مجله توتم را چگونه ارزیابی می کنید؟






صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جهان هستی مخلوق خداست. چرخ این جهان به دست اوست که می گردد و عالم بدون او از هم فرو خواهد ریخت. خداوند تبارک و تعالی هم معبود است و هم مسجوداست و هم معشوق. عشق به خدا در تمامی موجودات عالم جاری و ساریست و کسی نمی تواند این نیرو را در نظر نیاورد و آن را کتمان کند. عشق مخلوقات و جهان هستی به خدا ریشه در خاک عشق خدا به آنها دارد و انعکاسی از آن می باشد. دراینبخشبهبررسیگزاره " جذبه" می پردازیم....

آنچه خدا آفریده است مجموعه ایست از مادیات و مجرداتکه در دو عالم جای گرفته اند، عالم ملک و عالم ملکوت. آنچه در ملکوت است تعبیر به معنویات می شود و جز مجردات است (مجرد یعنی اینکه نه مکان برای آن معنا دارد نه زمان ، مثل فرشتگان). آنچه در عالم دیگر ، عالم مادیات حضور دارد مجموعه از نباتات و جمادات و حیوانات است که جز طبیعت می باشند. حال باید متوجه این باشیم که انسان در کجای این عوالم است. انسان جمعی بین ماده و معناست. یعنی جمع الاضداد است. جمعی همچون جمع آب و آتش. آنچه با هم تناسب ندارد انسان را می سازد. ماده جسم انسان است و معنا روح اوست. این دوئیت از آنجا منشاء گرفت که روح الهی در کالبد آدمی فرو ریخته شد. " و نفخت فیه ِ مِن روحی" معنا یافت. جان و روح آدمی الهیست.پس چه بسا که جان آدمی او را به سرمنزل معشوق و کوی یار بکشاند. انسان هم بعد مادی دارد و هم بعد معنوی و همان طور که گفته شد کالبدش مادی و روحش معنویست. آدمی با بعد مادی خود در صف مادیات و طبیعیات قرار میگیرد. همچون حیوانات و گیاهان رشد می کند و سوخت و ساز در بدنش اتفاق می افتد. و همچون سنگ و سایرین دارای وجود خارجی و جسم می باشد. و محدود به زمان و مکان است. روزی به وجود آمده و روزی از بین خواهد رفت. پس با این تفاصیر چه چیز انسان را متمایز می کند؟. آنچه انسان را از نبات و جماد و حیوان جدا می سازداختیار  او و قوه تفکر اوست. برای انسان هم غریزه وجود دارد اما کمرنگ شده و یا رنگ باخته است.

آدمی در جهانی قرار دارد که ناسوت خوانده می شود و جزی از ماسوی ا... است. روح و جان او در کنه وجودش قرار دارد. و آن هم دنیای درونش را می سازد. آنچه آدمی می بیند ستیزه دو جهان بیرون و درون است. مرزی جغرافیای بین این دو عالم وجود ندارد که بتوان بیان داشت شروع عالم درون از این جاست یا عالم بیرون در این مکان پایان می یابد. خط فصلی میان این دو عالم کشیده نشده است. چقدر زیباست اگر بگوییم بخشی از مجردات و عالم معنویات را در درون صندوقچه دل و جان آدمی به ودیعه گذاشته اند. اینجاست که اگر آدمی درست به خود نگاه بیاندازد میبند آیینه دار جمال حق است.این گونه است که می تواند با همان گنجی که در صنوقچه وجودش دارد پادشاهی کند و خلیفه الهی روی زمین باشد. زیبای خلقت اینجاست، وقتی آدمی متوجه درون خود می شود و می بیند که آنچه با خود از عالم دیگر آورده است به او تعلق ندارد و باید روزی به آن باغ برگردد و دین خود را اداکند، وقتی خدا می گوید در درون کالبد بی جان آدمی دمیدم و جان گرفت؛ جان جان آدمی خداست. جمال جان آدمی خداست. جان خداست، جانان خداست. اگر کسی لایق محبت و دوست داشتن باشد، فقط خدا می تواند این لیاقت را داشته باشد. اگرامروز در آدمی محبتی وجود دارد که می تواند دوست بدارد و عاشق باشد، این هم انعکاسی از عشق خدا به انسان است و از چشمه عشق الهی منشاء می گیرد. تمام جهان از خداست. جهان هستی مخلوق خداست. و رو به سوی او دارد. همه ما جزئیم و او کل است. درخت تجلی جمال خداست. آسمانها و زمین و ستارگان و کهکشان ها همگی تجلی صفات خداست. وقتی جهان بیرون تجلی صفات خداست و جهان درون هم از او منشاء می گیرد، پس حقاً که " من" نیستم. اگر قطره جان خود را در برابر دریای جمال و جلال خدا قیاس کنیم ودر بوته آزمایش بگذاریم خواهیم دید " که جایی که دریاست من کیستم؟ / گر او هست حقا که من نیستم ".

 انسان عاشق خداست و این از عشق خدا به انسان منشاء میگیرد. خدا هم معشوق انسان است و هم عاشق او. این هردو عشق جاذبه و کششی در وجود آدمی می آفریند که او را به معبود و معشوق خود می کشاند. آنچه در عرفان به جذبه تعبیر می شود، همان واردی غیبیست که عاشق را از خود بیخود کرده و به سوی خدا می کشاند. این عشق چنبره ایست که گریبان جان آدمی را می گیرد و او را به سر منزل لیلی و کوی دوست می برد. با وجودی که در این حرکت اختیار وجود ندارد و عاشق بی اختیار خود رو به سوی معشوق میرود ، اختیار هم وجوددارد. که این موضوع دووجهی بودن و دو جهتی بودن عشق را نشان می دهد. نشان می دهد که اگر معشوقی نباشد عاشق نیست که شیفته جمال و جلال او باشد و اگر هم عاشقی نباشد ، معشوقی نیست که مایه ناز و عشوه گری در دل عاشق باشد. اگر خدا ما را دوست دارد و عاشق ماست، ما می توانیم عاشق خدا باشیم و تجلی گر " یُحِبونَهُم و یُحِبونَه "باشیم.  پس هم عاشق خود می رود و هم گریبان جانش را می کشند. " نه دل دامن دلستان می کشد / که مهرش گریبان جان می کشد". انسان ناآگاه وقتی آگاه به امر می شود، و نسبت به آن معرفت می یابد ، مسیر را می فهمد. و چون شیرینی که در نیل به حق و رسیدن به منزلگاه ودرب خانه معشوق است درمی یابد، تمام مشقات و سختی های راه را به جان می خرد. می فهمد که خانه دوست اینجاست.

در تمامی ذرات جهان کشش و جاذبه وجود دارد.میلیست که آنها را به سوی منبعی می کشاند. وقتی همه  آفاق از خداست و تجلی گر اوست، پس منبع این ذرات هم خداست. علت العلل این جهان خداست و زنجیره علت و معلوم به حلقه خدا پایان می یابد. میل و جاذبه اجزا به سوی کل است که گاه با معرفت و گاه ناآگاهانه است. میل جماد و نبات و حیوان تصادفی وناآگاهانه است و اختیار در آن صادق نیست. میل انسان به حق که سبب نیل به حق می شود، وقتی با معرفت به حقیقت و علت العلل این جهان هستی در می آمیزد، اَشِداً حُباً میشود. عشق می شود که بر پای جان آدمی چنبره می بندد. لطیف ترین جاذبه در کل جهان هستی عشق الهیست. هنگامی که آدمی ترک تعلقات می کند و دست از تمامی پابند های خود می شوید، راه به سوی حقیقت اصلی و خدا طی میکند. و نهایت میل به حق، نیل به حق است. پس از آن است که در گلشن قدسی پروردگار جای میگیرد و به کوی دوست دست پیدا می کند. حقیقتاً خانه دوست اینجاست.

" گر از چنگ تعلقات به در آید / در چنبره زلف یار در آید".

اگر آدمی بیاید و ببیند که چیز دیگری جز خدا شایسته پرستش و عبادت نیست و بداند که که این همه زیبایی و جمالی که در اطرافش پراکنده شده است مسببش خداست و اگر اندکی به درون خود نگاه بیاندازد چه دلیلی خواهد داشت که بار سفر نگزیند و  عاشقانه به کوی لیلی سفرنکند. زخمه های ساز روح انسان را خدا می زند. سفر عشق به خدا قرار از دل عارف بر می دارد و او را رهسپار راهی می کندتا به خدای خود دست یابد. اوج ایثار سر اندازی در پای معشوق است. که این مرحله نهایت راه عرفان و آخرین مرحله در سفر است.

بی شک جهان بینی عرفانی زندگی آدمی را واژگون می سازد و آدمی را به حلاوتی می رساند که شیرینی آن را در دل و جانش احساس می کند. سفرهایی که آدمی برای دست یابی به معشوق دارد گاه روح آدمی را درگیر میکند و درون آدمی جوشش و غلیانی رخ می دهد که او را پا برهنه بر سر کوی لیلی می کشاند. انسان آگاه وقتی خود را بسته در تعلقات می یابد، تلاش می کند تا از این دام ها خلاصی یابد تا برای پرواز آماده شود. انسانی که چیزی جز قصور در عبادات و کوتاهی در انجام واجبات ندارد ، با دست خالی که نمی تواند بر سر کوی لیلی نشیند و به دیدار محبوب برود. پس چه بهتر می بیند که آنچه برای او ذی ارزش است را فدا کند و آن هم جان و منیت اوست. وقتی جان آدمی پالاییده شود و همه چیز را جز را در ید قدرت معشوق خود نداند و بداند که سنگ خارا در کفش همچون موم است، دیگر منی برایش نمی ماند. در اینجا عرفان اینگونه توضیح داده است که این مقام مرتبه" فنا " می باشد." مُوتوا قَبلَ اَن تَمُوتُوا ". نفس سرکش آدمی می میرد و قربانگاه نفسانیات چیزی جز اطاعت محض از محبوب نمی باشد. پرواز طائر قدسی به باغ ملکوت برای رسیدن به آنچه در آن بوده و به آن تعلق داشته است از اینجا شروع می شود. روح آدمی در فنای فی ا... پرواز می کند، پر میزند و آدمی را به باغی می بردکه آنجا هم همه چیز معشوق است،حتی خودش.

سخن راندن و قلم فرسایی در مباحث شهودی عرفان و اعمال نظر در اموری که به روح و جان آدمی و مجردات مربوط می شود، کاری بس دشوار است. زیرا نمی توان دلایل عقلی و منطقی برای بعضی گذاره ها و عبارات بیان نمود. و در نهایت هر توضیحی ناقص خواهد بود.



نوع مطلب :
برچسب ها :